تبليغاتX

عشق-بازی-نیست!

از لحظه های افسرده تنهايی می گريزم و در ابتدای خيابان عشق چشمان پر انتظارت را

 

به دستان صميميت می دوزم .حالا تو آمده ای و تنهايی من از تپش حضور تو شکسته

 

است .تو آمده ای و با آمدنت آرزوهايم راکه چونان پرنده ای درقفس نااميدی زندانی بود

 

، پروازداده ای .ای آزاده بهارآلود! من زيباترين شعرعشق را از چشمان تو می خوانم ....

 

آمدنت بهانه ای شد برای اينکه مرواريد های کوچک اشکم را چون دسته گلی در ای تو

 

 بريزم و نامت را در غزل های سبزم جاری کنم

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:41  توسط ==>jinglberd<==  | 

 
تبليغات X