تبليغاتX

عشق-بازی-نیست!

فدات بشم خدا جونم که مارو تنها نمی گذاری....

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از خدا پرسيد: ((مي گويند فردا شما

 مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه براي زندگي به آنجا بروم؟))

خداوند پاسخ داد : ((از ميان تعداد زيادي از فرشتگان، من يكي را براي تو در 

نظر گرفته ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.))

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :‌ ((اما اينجا در بهشت، من

 هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.))

خداوند لبخند زد: ((فرشته تو برايت آواز خواهد خواند، وهر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.))

كودك ادامه داد:‌ ((من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنهارا

نمي دانم؟))

خدانود او را نوازش كرد و گفت: ((فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي

كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو

ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.))

كودك با ناراحتي گفت: (( وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم ))

اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: ((فرشته ات، دستهايت را در كنار هم

قرار خواهد دادو به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.))

كودك سرش را برگرداند و پرسيد: ((شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند؛ چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟))

((فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.))

كودك با نگراني ادامه داد: ((اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.))

خداوند لبخند زد و گفت : ((فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد

و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهيم بود.))

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست

كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: ((خدايا! اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.))

خداوند شانه اورا نوازش كرد و پاسخ داد: ((نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني.))

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:0  توسط ==>jinglberd<==  | 

 
تبليغات X