تبليغاتX

عشق-بازی-نیست!

شقايق گفت : باخنده  نه ¤ بيمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش ¤ حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي ¤ نه با اين رنگ وزيبايي

نبوم آن زمان هرگز ¤ نشان عشق وشيدايي

يكي از روزهايي كه ... زمين تبدار و سوزان بود

وصحرا در عطش مي سوخت

تمام غنچه ها تشنه ¤ و من بي تاب و خشكيده

تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يكي خسته ¤ به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود

ز آنچه زير لب مي گفت ¤ شنيدم سخت شيدا بود

نمي دانم چه بيماري ¤‌به جان دلبرش ¤ افتاده بود ¤ اما

طبيبان گفته بودندش ¤ اگر يك شاخه گل آرد

از آن نوعي كه من بودم ¤ بگيرند ريشه اش را و بسوزانند

شود مرهم براي دلبرش آندم ¤ شفا ياد

چنانچه با خودش مي گفت ¤ بسي كوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را

به دنبال گلش بوده ¤ ويك دم هم نياسوده

كه افتاده چشم او ناگه ¤ به روي من

بدون لحظه اي ترديد ¤ شتابان شد به سوي من

به آسان مرا ¤ با ريشه از خاكم جدا كرد و به ره افتاد........

و او مي رفت و .. .. من در دست او بودم

واو هر لحظه سر را ¤ رو به بالاها ¤ تشكر از خدا مي كرد

پس از چندي ¤ ‌هوا چون كورهء آتش ¤ زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش ¤ تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هاي كه تاول داشت ¤ گفت : اما چه بايد كرد؟

در اين صحرا كه آبي نيست ¤ به جانم هيچ تابي نيست

اگر كه گل ريشه اش سوزد ¤ كه واي بر من ¤ براي دلبرم هرگز دوايي نيست

و از اين گل كه جايي نيست

خودش هم تشنه بود اما .......نمي فهميد حالش را

چنان مي رفت و ¤‌من در دست او بودم

وحالا من .... تمام هست او بودم

دلم مي سوخت ¤ اما راه پايان كو ؟

نه حتي آبي ¤ نسيمي در بيابان كو ؟

و ديگر داشت در دستش ¤ تمام جان من مي سوخت

كه ناگه ¤ روي زانوهاي خود خم شد

دگر از صبر او كم شد ¤ دلش لبريز ماتم شد

كمي انديشه كرد ¤ آنگه !! مرا در گوشه اي از آن بيابان كاشت

نشست و سينه را ¤ با سنگ خارايي ¤ زهم بشكافت ¤ زهم بشكافت

اما ! آه ¤ صداي قلب او گويي ¤‌جهان را زيرو رو مي كرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي كرد

وهر چيزي كه هرجا بود ¤ با غم رو به رو مي كرد

نمي دانم چه مي گويم ؟! ¤ به جاي آب خونش را به من مي داد 

و بر لب هاي او فرياد ¤ بمان اي گل ¤ كه تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل ¤ و من ماندم ¤‌نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زييبايي

و نام من شقايق شد ¤ گل همشه عاشق شد

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:53  توسط ==>jinglberd<==  | 

 
تبليغات X