{این مطلب رو تا اخر بخونید و نظر خودتون را بدید}
یک پسری بود که عاشق یک دختر نابینا شده بود و به قدری عاشق این دختر شده بود که حاضر بود هرچی اون دختره می گه براورده کنه و بطوری شده بود که اون دختره هم برای پسره می مرد و می گفت : من فقط ۱ آرزو دارم که دوباره بیناییم رو بدست بیارم و اولین نفری رو که دوست دارم ببینم تویی، تویی که تمام عمرمی و خلاصه با تلاش بسیار زیاد پسره دختر بعد از یک عمل جراحی می توانست بینایی اش رو دوباره بدست بیاره و روز عمل فرا رسید و دختره بعد از برگشت از اتاق عمل دو ، سه روزی رو تو بیمارستان سپری کرد و توانست به خانه برگردد در خانه دیگه صبراش تمام شد و از پسره خواهش کرد که چشم هایش رو باز کند تا بتواند عشق اش را ببیند و پسره با هزار دردسر توانست باندهای رو چشمان دختره را باز کند و وقتی دختر چشمهایش را باز کرد دید یک پسره نابینا جلوی او ایستاده و از دیدن این صحنه بسیار ناراحت شد و با پسر دعوا کرد و پسر را از خانه خود بیرون انداخت و گفت من تو را نمی خواهم تو نابینا هستی و پسر هم قبول کرد بدونه چونه و چرا سراش را پایین انداخت و به سوی در رفت وقتی خواست برود بیرون به دختره رو کرد و گفت : مواظب چشمام باش
| تبليغات | X | |
![]() | ||