تبليغاتX

عشق-بازی-نیست!

از لحظه های افسرده تنهايی می گريزم و در ابتدای خيابان عشق چشمان پر انتظارت را

 

به دستان صميميت می دوزم .حالا تو آمده ای و تنهايی من از تپش حضور تو شکسته

 

است .تو آمده ای و با آمدنت آرزوهايم راکه چونان پرنده ای درقفس نااميدی زندانی بود

 

، پروازداده ای .ای آزاده بهارآلود! من زيباترين شعرعشق را از چشمان تو می خوانم ....

 

آمدنت بهانه ای شد برای اينکه مرواريد های کوچک اشکم را چون دسته گلی در ای تو

 

 بريزم و نامت را در غزل های سبزم جاری کنم

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:41  توسط ==>jinglberd<==  | 

تنهایی بد ترین درد

برای تو برای تو می نویسم که بودنت بهار ونبودنت خزان است . تویی که

 تصور حضورت سینهی بی گناه کاغذ را نقش سرخ عشق می ورزد.

 در کویرقلبم از تو برای تو می نویسم: " ای کاش در طلوع چشمان تو

زندگی می کردم تا مثل بارن هر صبح برایت شعر می سرودم .

آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می

شدم  

2 نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 16:43  توسط ==>jinglberd<==  | 

 
تبليغات X