تبليغاتX
عشق-بازی-نیست!

عشق-بازی-نیست!

End Of life

زندگی یا همون روزگار یا دست تعدیر نامرد

با عرض سلام خدمت دوستان گلم البته اینم بگم که کسی دیه از ما یاد نمی کنه بلکه همه حتی دوستان سمیمی ام هم من رو از یاد بردند من تسمیم داشتم که دیگه نیام توی وب چون خسته شدم از هرچی وب هست فقط توش دروغ هست جیزی بدرد بخور توش نمی بینی

می گی چرا دروغ :هههههههههههه

بله هههههه چون همین عشق یعنی دروغ من که حدود ۳ سال توی نت و توی وب دست داشتم اصلا چیزی که به درد بخوره ندیدم مثلا دخترا برای خوش گذرونی ویا سر کار گذاشتن پسر ها می ان بالا و یا پسر ها برای رسیدن به حال و کیف های خود می ان بالا من دیگه خیلی خسته شدم عشق تو اینترنت مثل دویدن بر روی آب می مونه حرکسی که می تونه خب بسم الله ولی حالا شاید به من بخندید من فقط و فقط چه توی اینترنت و چه بیرون از نت توی زندگی خودم دنبال ایجاد یک عشق واقعی هستم که اونم قربوش برم  باید مثل حضرت نوح حوصله داشته باشی تا یک روزی یک جوری و یک جای یک مجزه بشه و تو به عشق واقعیت برسی ما که شانس نداریم یک دفعه خدا تصمیم می گیره برای مارو از تو آسمون بفرسته پایین اونم صاف می افته روی کلم که اون وقت دیگه فقط می تونم سنگینی حیکلش رو روی نعشم بکشم

پس دوستان گلم ما رفتیم

ولی از من می شنوید برید و شماهم به زندگیی روزمرتون برسید چون حیفه وقتتون رو بگذارن برای دیگرون توی نت که هیچ ثمره ای نداره شاید قبول نکنید ولی حدود ۱ یا ۲ سال دیگه می فهمید که من چی گفتم

خلیل دوستون دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 0:2  توسط ==>jinglberd<==  | 

فدات بشم خدا جونم که مارو تنها نمی گذاری....

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از خدا پرسيد: ((مي گويند فردا شما

 مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه براي زندگي به آنجا بروم؟))

خداوند پاسخ داد : ((از ميان تعداد زيادي از فرشتگان، من يكي را براي تو در 

نظر گرفته ام. او از تو نگهداري خواهد كرد.))

اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه :‌ ((اما اينجا در بهشت، من

 هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.))

خداوند لبخند زد: ((فرشته تو برايت آواز خواهد خواند، وهر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.))

كودك ادامه داد:‌ ((من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنهارا

نمي دانم؟))

خدانود او را نوازش كرد و گفت: ((فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي

كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو

ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.))

كودك با ناراحتي گفت: (( وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم ))

اما خدا براي اين سئوال هم پاسخي داشت: ((فرشته ات، دستهايت را در كنار هم

قرار خواهد دادو به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.))

كودك سرش را برگرداند و پرسيد: ((شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند؛ چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟))

((فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.))

كودك با نگراني ادامه داد: ((اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.))

خداوند لبخند زد و گفت : ((فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد

و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من هميشه در كنار تو خواهيم بود.))

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك مي دانست

كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سئوال ديگر از خداوند پرسيد: ((خدايا! اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد.))

خداوند شانه اورا نوازش كرد و پاسخ داد: ((نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي ميتواني او را مادر صدا كني.))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:0  توسط ==>jinglberd<==  | 

شقايق گفت : باخنده  نه ¤ بيمارم نه تبدارم

اگر سرخم چنان آتش ¤ حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي ¤ نه با اين رنگ وزيبايي

نبوم آن زمان هرگز ¤ نشان عشق وشيدايي

يكي از روزهايي كه ... زمين تبدار و سوزان بود

وصحرا در عطش مي سوخت

تمام غنچه ها تشنه ¤ و من بي تاب و خشكيده

تنم در آتشي مي سوخت

ز ره آمد يكي خسته ¤ به پايش خار بنشسته

و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود

ز آنچه زير لب مي گفت ¤ شنيدم سخت شيدا بود

نمي دانم چه بيماري ¤‌به جان دلبرش ¤ افتاده بود ¤ اما

طبيبان گفته بودندش ¤ اگر يك شاخه گل آرد

از آن نوعي كه من بودم ¤ بگيرند ريشه اش را و بسوزانند

شود مرهم براي دلبرش آندم ¤ شفا ياد

چنانچه با خودش مي گفت ¤ بسي كوه و بيابان را

بسي صحراي سوزان را

به دنبال گلش بوده ¤ ويك دم هم نياسوده

كه افتاده چشم او ناگه ¤ به روي من

بدون لحظه اي ترديد ¤ شتابان شد به سوي من

به آسان مرا ¤ با ريشه از خاكم جدا كرد و به ره افتاد........

و او مي رفت و .. .. من در دست او بودم

واو هر لحظه سر را ¤ رو به بالاها ¤ تشكر از خدا مي كرد

پس از چندي ¤ ‌هوا چون كورهء آتش ¤ زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش ¤ تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هاي كه تاول داشت ¤ گفت : اما چه بايد كرد؟

در اين صحرا كه آبي نيست ¤ به جانم هيچ تابي نيست

اگر كه گل ريشه اش سوزد ¤ كه واي بر من ¤ براي دلبرم هرگز دوايي نيست

و از اين گل كه جايي نيست

خودش هم تشنه بود اما .......نمي فهميد حالش را

چنان مي رفت و ¤‌من در دست او بودم

وحالا من .... تمام هست او بودم

دلم مي سوخت ¤ اما راه پايان كو ؟

نه حتي آبي ¤ نسيمي در بيابان كو ؟

و ديگر داشت در دستش ¤ تمام جان من مي سوخت

كه ناگه ¤ روي زانوهاي خود خم شد

دگر از صبر او كم شد ¤ دلش لبريز ماتم شد

كمي انديشه كرد ¤ آنگه !! مرا در گوشه اي از آن بيابان كاشت

نشست و سينه را ¤ با سنگ خارايي ¤ زهم بشكافت ¤ زهم بشكافت

اما ! آه ¤ صداي قلب او گويي ¤‌جهان را زيرو رو مي كرد

زمين و آسمان را پشت و رو مي كرد

وهر چيزي كه هرجا بود ¤ با غم رو به رو مي كرد

نمي دانم چه مي گويم ؟! ¤ به جاي آب خونش را به من مي داد 

و بر لب هاي او فرياد ¤ بمان اي گل ¤ كه تو تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل ¤ و من ماندم ¤‌نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زييبايي

و نام من شقايق شد ¤ گل همشه عاشق شد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 1:53  توسط ==>jinglberd<==  | 

آرامتر بگذر

اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

جملات کوتاه و عاشقانه   :.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.:.

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم

عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست

 من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!

قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!

به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد

کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...

آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...

خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود

 به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است

 معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم

به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است

کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند

یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!

برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!

از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!

دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....

محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم

وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم

نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی



دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد

 سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم

کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...


نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام


من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را...

اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون....

ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم ...

اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 6:59  توسط ==>jinglberd<==  | 

~~~شهادت بانوی دو عالم~~~

ایام فاطمیه و شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) بر شما عاشقان آن حضرت تسلیت عرض مینمایم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

وقتی خدا بهت میگه میگه(باشه) ==‍‍> چیزی رو که می خواهی بهت میده وقتی  بهت میگه (صبر کن)==>چیز بهتری بهت میده وقتی خدا بهت میگه (نه)==>داره بهترین رو برات آماده میکنه

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 هر چه اوج بگيري در نظر کساني که پرواز را نمي دانند کوچکتر به شمار مي ايي

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چقدر دلم گرفته از دار دنيا ، يه خدا داريم که اونم مارو پاک مارو فراموش کرده نمي گه يه دلبري اون پايين پايين ها داريم که هر روز داره صدام مي زنه مي دونم اون صدامو مي شنوه داره جوابم رو مي ده اين منم که نمي تونم صداش رو بشنوم ولي اون قدر صداش مي کنم که بتونم صداشو بشنوم که بهم بگه هنوز واسش عزيزم مثل اون موقع ها که هنوز جايي رو زمين نداشتم

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

هميشه به ياد داشته باش در ارتفاعي خاص از زمين ديگر ابري وجود ندارد اگر آسمان زندگيت ابري ست به اين دليل است که روحت به اندازه کافي اوج نگرفته است

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

 اگر مردم تو خاکم کن...

اگر ماندم در اين دنيا... به مهر خود تو شادم کن

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 18:8  توسط ==>jinglberd<==  | 

....................... !

نشد یه قصری بسازیم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه یه شب مهتابی باشه

نشد یه جا بمونه و آخر بشه ماله خودم

حتی یه بار یادش نموند ماه و روز تولدم

با همه التماس من نشد دیگه نره سفر

شعرام به جز اون رو هر دیونه ای گذاشت اثر

نشد برم واسش بغل بغل شقایق بچینم

نه اینکه من نخوام برم نذاشت گلها رو ببینم

نشد همه دعا کنن همیشه اون باشه پیشم

یکی میگفت خواب دیده که اون گفته عاشقش میشم

اما نشد قسمت ما یه لحظه روشن و خوش

پیغوم واسش فرستادم گفتم بازم منو بکش

نشد که نشکنه واسم این چینی شکستنی

هیچ جای دنیا ندیدم عجب چشای روشنی

باورنکرد یه مژشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنیا نمیدم

راست میگه هرچی اون بگه من کجاو دیونگی

چه جور به حرف هاش گوش کنم اون گفت بچسب به زندگی

خلاصه اخرش نشد ما گل سرخ بکنیم

اون گفت برو که بتونیم خوب حفظ آبرو کنیم

نشد یه بارم برسم به آرزوهای محال

یه خاطره مونده برام با یه سبد میوه کال

نشد منم واسه یه بار به آرزوهام برسم

گذشته کار از کارمون دیر شده به خدا قسم

نشد به موقع این کویر ابری شه بارون بگیره

نشد خودش آینه که هست بیادو شمدون بگیره

نشد بپاشم زیره پاش عطر گل محمدی

نشد بهم جواب بده حتی بهم بگه بدی

نشد دوست دارم بگه به من که نه به دیگری

نشد یه بارم رد بشه از رو شعرام سرسری

نشد یه کاری بکنه که بدونم دوسم داره

آتیش گرفتم یه باره نگام نکرد بگه اره

نشد یه بار حرف بزنه نذاره پای سرنوشت

نشد یه شب نگم خدا الهی که بره بهشت

نشد شبی یه بار واسش یه فال حافظ نگیرم

نشد تو رویاهام براش روزی هزار بار نمیرم

نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد بیاد

نشد ولی شاید بشه واسم دعا کنید زیاد

از شما پنهون نکنم یه حرفایی بهم زده

گفته همین روزا میاد اما هنوز نیومده

قصه داره تموم میشه مثل تموم قصه ها

فقط واسم دعا کنین اول خدا بعدم شما

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:13  توسط ==>jinglberd<==  | 

عيدتون مبارك

شرمنده كه من دیر آپ شدم ولي الان خوشحالم كه ميتونم به شما دوستان گلم بگم

 

عيدتون مبارك

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 2:51  توسط ==>jinglberd<==  | 

+++ شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

+++ به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

+++ هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي

+++ آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي !؟

+++ براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+++ سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! "

+++ هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند

+++ لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند


+++ يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

+++ هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

+++ فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .

+++ يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است

+++ عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است .

+++ عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند.


+++ عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است.


+++ عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد.


+++ عشق همانند مغناطيسي است که ما را به مبدا خود جذب مي کند


+++ آنان که از خود عشق ساطع مي کنند با عشق زندگي مي کنند و با عشق نيز نفس مي کشند ، ديگران را به سمت خود مي کشانند.


+++ عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد.

+++ تنها با عشق ميان دلهاي شماست که عشق ميان شما عمق و استحکام واقعي خود را نشان خواهد داد.

+++ ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است .

+++ اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

+++ شما بدون تسلط بر خود نمي توانيد فاتح ديگران باشيد.

+++ عشق، افسر زندگي و سعادت جاوداني است.

+++ اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند كان را كه خبر شد خبري باز نيامد

+++ خوشبختي به كساني روي مي آورد كه براي خوشبخت كردن ديگران مي كوشند

+++ عشق ، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق .


+++ محبت را به هيچ چيز تشبيه نتوان كرد زيرا كه هيچ چيز دقيق تر و لطيف تر از محبت نيست.

+++ عشق هرگز به رنگ ترديد در نمي آيد . (بوبن)

+++ عشق در لحظه اي پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .

+++ اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست

+++ هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

+++ نمي خوام بگم قدر 1 دنيا دوست دارم چون دنيا 1روز تموم مي شه
نمي خوام بگم سياهي چشات مثل شب پر ستاره است چون شب هم بالاخره تموم مي شه
نمي خوام بگم دوست دارم چون دوست ندارم بلكه عاشقتم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:21  توسط ==>jinglberd<==  | 

عشق چشم ها رو کور می کنه .... !

{این مطلب رو تا اخر بخونید و نظر خودتون را بدید}

یک پسری بود که عاشق یک دختر نابینا شده بود و به قدری عاشق این دختر شده بود که حاضر بود هرچی اون دختره می گه براورده کنه و بطوری شده بود که اون دختره هم برای پسره می مرد و می گفت : من فقط ۱ آرزو دارم که دوباره بیناییم رو بدست بیارم و اولین نفری رو که دوست دارم ببینم تویی، تویی که تمام عمرمی و خلاصه با تلاش بسیار زیاد پسره دختر بعد از یک عمل جراحی می توانست بینایی اش رو دوباره بدست بیاره و روز عمل فرا رسید و دختره بعد از برگشت از اتاق عمل دو ، سه روزی رو تو بیمارستان سپری کرد و توانست به خانه برگردد در خانه دیگه صبراش تمام شد و از پسره خواهش کرد که چشم هایش رو باز کند تا بتواند عشق اش را ببیند و پسره با هزار دردسر توانست باندهای رو چشمان دختره را باز کند و وقتی دختر چشمهایش را باز کرد دید یک پسره نابینا جلوی او ایستاده و از دیدن این صحنه بسیار ناراحت شد و با پسر دعوا کرد و پسر را از خانه خود بیرون انداخت و گفت من تو را نمی خواهم تو نابینا هستی و پسر هم قبول کرد بدونه چونه و چرا سراش را پایین انداخت و به سوی در رفت وقتی خواست برود بیرون به دختره رو کرد و گفت : مواظب چشمام باش 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 1:28  توسط ==>jinglberd<==  | 

ماه شهادت

خب بازم سلام میکنم خدمت تموم روزه دارها و
شهدات امیرالممنین حضرت علی(ع) را به تمامی مسلمانان تسلیت عرض می نمایم 

 نوزده روز از رمضون گذشت

نوزده روز از بهترین روزهای سال

بهترین فرصت توبه!

کدوممون توی این پنج روز یه بار اقا رو دعا کردیم؟

کدوممون گفتیم خدایا مهدی مارو زودتر برسون؟

کدوم چشما آماده شدن واسه دیدن آقا؟

کدوم زبون وقت افطار دعای فرج رو خونده؟

خوش بحال اون چشمی که آماده دیدن جمال بی مثال مهدی فاطمه است

خوش بحال اونیکه آقا این پنج روزشو تائید کرده و مهر تائید زده

اگه این روزها رو از دست بدیم وای به حال ما

بیاین یه بار هم که شده قبل از افطار و

خوردن غذا دعای فرج رو بخونیم بعد

بیاین به خاطر آقا همدیگه رو دعا کنیم

یه بار نوشته بودم

تو روایتها هست که اگه چهل تا مومن واسه یه

چیزی دعا کنن امکان نداره مستجاب نشه

یعنی هنوز چهل تا مومن پیدا نشده که ظهور آقا رو از خدا بخواد؟

وای برما

ما چطوری میتونیم بگیم شیعه هستیم

 

الا که راز خدائی خداکند که بیائی

تو نور غیب نمائی خدا کند که بیائی

دمی که بی تو بر آید خدا کند که نیاید

الاکه هستی مائی خدا کند که بیائی

 

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 1:0  توسط ==>jinglberd<==  | 

از لحظه های افسرده تنهايی می گريزم و در ابتدای خيابان عشق چشمان پر انتظارت را

 

به دستان صميميت می دوزم .حالا تو آمده ای و تنهايی من از تپش حضور تو شکسته

 

است .تو آمده ای و با آمدنت آرزوهايم راکه چونان پرنده ای درقفس نااميدی زندانی بود

 

، پروازداده ای .ای آزاده بهارآلود! من زيباترين شعرعشق را از چشمان تو می خوانم ....

 

آمدنت بهانه ای شد برای اينکه مرواريد های کوچک اشکم را چون دسته گلی در ای تو

 

 بريزم و نامت را در غزل های سبزم جاری کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:41  توسط ==>jinglberd<==  | 

تنهایی بد ترین درد

برای تو برای تو می نویسم که بودنت بهار ونبودنت خزان است . تویی که

 تصور حضورت سینهی بی گناه کاغذ را نقش سرخ عشق می ورزد.

 در کویرقلبم از تو برای تو می نویسم: " ای کاش در طلوع چشمان تو

زندگی می کردم تا مثل بارن هر صبح برایت شعر می سرودم .

آن هنگام زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می

شدم  

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 16:43  توسط ==>jinglberd<==  | 

همدردی یار

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

به گردابی چو می افتادم از غم

به تدبیرش امید ساحلی بود

دلی همدرد و یاری مصلحت بین

که استظهار هر اهل دلی بود

ز من ضایع شد اندر کوی جانان        

چه دامنگیر یارب منزلی بود

هنر بی عیب هرمان نیست لیکن

ز من محروم تر کی سائلی بود

برین جان پریشان رحمت آرید

که وقتی کاروانی کاملی بود

مرا تا عشق تعلیم سخن کرد

حدیثم نکته ی هر محفلی بود

مگو دیگر که« حافظ» نکته دان است

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

بازم می گم دیونه



+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 13:0  توسط ==>jinglberd<==  | 

کاس میشد کاش ..............

                              كاش ميشد با نگاه ساده و بي ادعا

                           

                                 با تو بودن تو را تفسير كرد

                         

                            كاش ميشد در ميانه موج هاي بي صدا

                    

                                  موج چشمان تو را تعبير كرد

                            

                           كاش ميشد در انتهاي جاده هاي بي كسي

 

                              عابري در ابتداي همدلي تدبير كرد

 

                                كاش ميشد در شب دلوا پسي

 

                                تك شهابي را به تو تقديم كرد

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 2:25  توسط ==>jinglberd<==  | 

مرگ با عشق

 

    انسان با سه بوسه تکميل مي شود

     1-بوسه مادر که با آن پا به عرصه خاکي مي گذاري

     2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني

     3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:28  توسط ==>jinglberd<==  | 

اشک هایت را شبی با دست خود پر می دهم
صد بهار را به چشمانی که تر شد می دهم

گر چه آسمان دلم گشته از ابرها تهی
 من به دریای آبی ات بی محا با جان می دهم

قلب پاک توخالی ز عشق است و من
 بر فراز وسعت پاکش کبوتر می دهم

من شدم پروانه و هرشب در کوچه ها
 از تو و عشق تو آواز سر می دهم

 

                                love bazi


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 1:14  توسط ==>jinglberd<==  | 

عشق [ LOVE ]

عشق ، يك عكس يادگاري نيست ، يك مزاح شش ماهه يا يك ساله نيست .
واقعيت عشق در بقاي آن است حقيقت عشق در عمق آن ، و اين هر دو در اراده ي
 انساني ست كه مي خواهد رفعت زندگي را به زندگي باز گرداند .
 
دختران و پسران بسياري هستند كه تمام هدفشان از طرح مساله ي عشق ،رسيدن است .
 
عجب جنجالي به پا مي كنند !
اعتصاب غذا ، تهديد ، گريه ، سكوت ، فرياد ... و سرانجام ، رسيدن .
 
اما از همين لحظه مشكل آغاز مي شود .
 وقتي هدف اينقدر نزديك باشد(گرچه كمي هم دور به نظر مي رسد ) بعد از زماني كه، برق آسا مي گذرد ديگر نمي دانند چه بايد بكنند
. قصد بي حرمتي به هم را كه ندارند !
بي حرمتي ، فرزند دیوانگی ست ، فرزند تكرار .
و اين را بايد مي دانستند كه رسيدن به
پله ي اول چون مناره اي ست كه بر اوج آن اذان عاشقانه مي گويند .
برنامه اي براي بعد از وصل . برنامه اي براي تداوم بخشيدن به وصل 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:51  توسط ==>jinglberd<==  | 

مجنون شو

من نگویم که به درد دل من گوش کنید
 
بهتر آنست که این قصه فراموش کنید
 
عاشقان را بگذارید بنالند همه
 
مصلحت نیست که این زمزمه خاموش کنید

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 11:34  توسط ==>jinglberd<==  | 

شهادت مظلومانه حضرت فاطمه < س >

 

 شهادت مظلومانه سیده بانو دو عالم

                     را به تمام مردم دنیا تسلیت می گویم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 3:24  توسط ==>jinglberd<==  | 

سلام بعد از مدت ها آپ شدم

همیشه دنبال کسی باش که دلش بزرگ باشه تا نخواهی به

خاطر اینکه تو دلش جا بشی خودت رو کوچیک کنی

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 11:38  توسط ==>jinglberd<==  | 

مستی و غم و دوری

مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه

غم بامن زاده شده منو رها نمیکنه

شب که از راه میرسه غربتم باهاش میاد

توی کوچه های شهر باز صدای پاهاش میاد

من غمای کهنمو بر میدارم

که توی  میخونه ها جا بزارم

میبینم یکی میاد از میخونه

زیر لب مستونه آواز می خونه

مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه

غم با من زاده شده منو رها نمیکنه

گرمی مستی میاد توی رگهای تنم

میبینم دلم می خواد با یکی حرف بزنم

کی میاد به حرفای من گوش بده

آخه من غریبه هستم با همه

یکی آشنا میاد به چشم من

ولی از بخت بدم اونم غم

           مستیم درد منو دیگه دوا نیست

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 5:25  توسط ==>jinglberd<==  | 

بازم امتحانات

          خدا حافظ

 

سلام به عاشق های واقعی خب من متاسفانه تا آخر امتحانات

فکر کنم نمی توانم که به بلاگ سر بزنم  پس

                       

           God Bye

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 1:0  توسط ==>jinglberd<==  | 

عشق

عشق مثل یک جنگ میمونه که :

 خیلی خوب شروع می شه و بعد بسیار سخت تموم میشه

                  و هیچ وقت نیمشه فراموشش کرد

                      

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:38  توسط ==>jinglberd<==  | 

روزی دلبری را دادم بوسی گفت

                                                      گفت چقدر لوسی

گفتم چون دادم بوسی

                                                     گفت نه لب را ول کردی لپ رامی بوسی

 

                                

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 7:31  توسط ==>jinglberd<==  | 

تقدیم به دوستم پیمان و ندا عاشق

 

بچه که بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم,

 

 نهايت هر چيزي 10 بود, از بابا بستني

 

 ميخواستم, 10 تا مي خواستم. مامانو 10

 

 تا دوست داشتم, ته دنيا 10 تا بود و اين

 

10 تا خيلي قشنگ بود؛ ولي حالا نمي دونم

 

ته دنيا چقدره ؟ نهايت دوست داشتن چند تاست؟

 

انگار خيلي هم حريص تر شدم, 1000 تا بستني

 

 هم کفاف منو نميده؛ اما ميخوام بگم دوست

 

دارم...ميدوني چندتا ؟؟؟ به اندازه ي همون 10 تا

                    

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:30  توسط ==>jinglberd<==  | 

دل بی قرار عاشقا

    اگر یک روز خوشحال بودی آروم بخند

    تا دلت بیدار نشه و اگر یک روز ناراحت

    بودی آروم گریه کن تا دلت غمگین نشه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:22  توسط ==>jinglberd<==  | 

 

اگه يه روز چشمات پر اشک شد و دنبال يه شونه گشتي که

 

گريه کني صدام کن. بهت قول نمي دم که ساکتت کنم.. .ولي

 

قول مي دم که پا به پات گريه کنم

                                          

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:35  توسط ==>jinglberd<==  | 

     راستی قهرمانی استقلال رو تبریک میگم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 2:10  توسط ==>jinglberd<==  | 

واسه تولدت10 شاخه گل مي فرستم . که 9 تاش

 طبيعـي و يکيش مصنـوعي. يک کارت تبريک

 هم همراهش ميفرستم که داخلش نوشتم : تا زماني

     که آخرين گل پژمرده نشده دوستت دارم

                تولد

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:23  توسط ==>jinglberd<==  | 

اصلا عشق یعنی چی؟

                                                     آیا فقط درد و اندوه

                                یا...

     

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 2:13  توسط ==>jinglberd<==  |